حی (اسم الله)

از دانشنامه‌ی اسلامی
پرش به ناوبری پرش به جستجو

واژه حى در قرآن 14 بار وارد شده و در 4 مورد به عنوان وصف خدا آمده است، چنان که مى فرماید:

1. (اَللّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الحَىُّ القَیُّوم).(سوره آل عمران/2)

«خدا که جز او خدایى نیست، زنده و پایدار و نگهدارنده است».

2.(وَ عَنَتِ الوُجُوهُ لِلْحَىّ القَیُّوم وَ قَد خابَ من حَمل ظُلماً).(سوره طه/111)

«همه چهره ها در پیشگاه خداوند زنده و پایدار و نگهدارنده، خاضع است و آن کس که بار ستم بر دوش کشید مأیوس و زیانکار گردید».

3. (وَ تَوَکَّلْ عَلَى الحَىّ الّذِى لا یَمُوتُ وَ سَبِّح بِحَمْدِه...).(فرقان/58)

«بر خداى زنده اى که نمى میرد توکل کن و با ستایش، او را تنزیه کن».

4. (هُوَ الْحَىُّ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ فَادْعُوهُ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّین...).(غافر/65)

«او است زنده، خدایى جز او نیست و با اخلاص طاعت و بندگى او را عبادت کنید».

اینها آیاتى است که در آنها، خدا به «حى» توصیف شده است; آنچه مهم است این است که بدانیم حیات در ممکنات با حیات در خدا دو معنى دارد، یا به یک معنى بر همگان اطلاق مى شود؟

این بحث اختصاص به صفت «حیات» ندارد، بلکه در دیگر صفات مانند علم و قدرت و سمع و بصر نیز مطرح است.

گروهى از متکلمان خود را از بحث و تحقیق راحت ساخته و مى گویند: ما خدا را حى و زنده مى دانیم، ولى مأمور به تحقیق در معنى واقعى آن نیستیم. این گروه عقل و خرد را در باب معارف تعطیل کرده، تنها به ظواهر اکتفا مى کنند; در حالى که قرآن ما را به تدبر و اندیشیدن در مفاهیم و معارف دعوت مى کند، از این جهت تا آن جا که امکان دارد باید درهاى معارف به روى بشر باز باشد و خرد با چراغ الهى تاریکى ها را روشن سازد.

آنچه مى توان در این مورد گفت این است که دانشمندان طبیعى که موضوع بحث آنها موجود مادى است، براى حیات چهار ویژگى بیان کرده اند:

1. جذب و دفع.

2. نمو و رشد.

3. تولد و تناسل.

4. کنش و واکنش.

و گاهى از چهارمى به عمل و عکس العمل تعبیر مى کنند.

ولى پیدا است این چهار ویژگى بیانگر واقعیت حیات نیست، بلکه بیانگر آثار حیات در بخشى از موجودات طبیعى است.

گذشته از این، این گروه به خاطر این که همه موجودات زنده را از نبات تا انسان تحت تعریف واحدى بیاورند، به این چهار ویژگى اکتفا ورزیده تا هر سه صنف تحت این تعریف قرار گیرند.

در حالى که در بخشى از موجودات زنده، ویژگى هاى بارزتر از این چهار اثر وجود دارد. مانند حس و شعور که از ویژگى هاى حیوان است، و یا تفکر و تعقل که از ویژگى هاى انسان به شمار مى آید، ولى در عین حال حس و شعور و یا تفکر و تعقل، واقعیت حیات نیست، بلکه از آثار آن است و شاید بتوان گفت شناخت واقعى حیات براى انسان ممکن نیست، آنچه که

ممکن است شناسایى ویژگى هاى حیات است.

تا این جا با مفهوم حیات و ویژگى هاى موجود زنده در قلمرو سه نوع از موجودات آشنا شدیم، ولى اکنون باید دید آنچه که مقوم حیات از نظر ظاهرى است، چیست؟

به دیگر سخن: باید ببینیم محور حیات با درجات مختلفى که دارد چیست؟ شاید پس از دقت به یک محور ثابت با مظاهر و جلوه هاى مختلف دست یابیم و آن محور ثابت عبارت است از: فعالیّت همراه با احساس، و این محور در تمام انواع یاد شده با درجات گوناگون وجود دارد، مثلاً اگر «نبات» زنده است به خاطر واکنشى است که از خود در مقابل عوامل خارجى نشان مى دهد، توگویى در این واکنش، فعل همراه با حس است; درست است که علم به طور قطعى احساس را در همه نباتات ثابت نکرده است، امّا در بخشى از آنها احساس کاملاً ملموس است. هرگاه سر نخل بریده شود و یا در آب غرق شود، کاملاً مى خشکد و ثمر نمى دهد، درختان به هنگام مواجهه با مانع مسیر رشد را تغییر مى دهند، بنابراین هیچ بعید نیست تمام نباتات به گونه اى ضعیف از حس بهره اى داشته باشند.

در صنف بالاتر به نام حیوان، این فعالیت و حس در درجه بالاترى قرار دارد; فعالیت هاى حیوان همراه با شعور و احساس مى باشد ودر خود حیوانات نیز حس و شعور داراى مراتب و درجات گوناگون است. در انسان نیز همین محور حاکم است; علت حیات او، فعالیت همراه با درک بالاتر و تفکر است.

با توجه به این تحلیل مى توان گفت محور حیات عبارت از فعالیت همراه با آگاهى است، هر چند این محور علاوه بر داشتن درجات سه گانه در هر مرتبه اى، با یک رشته اعمال طبیعى توأم است که از لوازم حیات نیست، بلکه از لوازم مرتبه اى از حیات است به نام نبات.

هرگاه ما در موجودى، همین محور را به صورت گسترده و فزون از حد ببینیم و موجودى را فرض کنیم که از نظر علم و دانش وسیع و بى نهایت باشد و در مقام فعل، فعالیت آن فزون از حد تصور شود و به اصطلاح دراک و فعال على الاطلاق باشد، قهراً شایسته وصف حیات خواهد بود و باید او را حىّ على الاطلاق خواند. چیزى که هست حیات امکانى وابسته به حیات واجب الوجود است که طبعاً براى خود آغاز و پایانى دارد، در حالى که حیات الهى جاودانه است، نه آغازى و نه پایانى براى آن متصور است.

امام باقر (علیه السلام) مى فرماید:«إِنَّ اللّهَ تَبارکَ وَتَعالى کانَولا شىء غیره، نوراً لا ظلامَ فیه و صادقاً لا کذبَ فیه وعالماً لا جهلَ فیهِ، وحیّاً لا موتَ فیهِ وَکَذلِکَ الیَوم وکَذلِکَ لا یَزالُ أَبَداً».(1)یعنى: «خداوند تبارک و تعالى بود و چیزى جز او نبود، نورى است بدون ظلمت، راستگویى است پیراسته از هر نوع دروغ، دانایى است پیراسته ازجهل، زنده اى است بدون مرگ و هم اکنون نیز چنین است و پیوسته چنین خواهد بود».

امام کاظم (علیه السلام) مى فرماید:«کان حیّاً بلا کیف، و لا أینَ، ولا کانَ فى شىء ولا کان على شىء... کان عزّوجلّ إِلهاً حیّاً بلا حیات حادث، بل حىّ لنفسه».(2)یعنى: «خدا زنده بود بدون چگونگى، بدون مکان، و در چیزى حلول نکرده و بر روى چیزى قرار نگرفته است... خداى عزّوجلّ زنده بود بدون حیات حادث، بلکه او زنده بالذات است».

به خاطر جاودانگى حیات و این که مربوط به ذات او است، قرآن مى فرماید:

(وَتَوَکَّلْ عََلَى الحَىِّ الّذى لا یَمُوت...).(فرقان/58) «بر خداى زنده اى که نمى میرد توکل کن». 1 . صدوق، توحید، ص 141.

2 . صدوق، توحید، ص 141.


منابع

منشور جاوید، جعفر سبحانی، صفحه ۲۰۵ تا ۲۰۸ ، در دسترس در پایگاه اطلاع رسانی آیت الله سبحانی[۱]

اسماء الله در قرآن
تعداد:۱۳۵
الف اله، اَحَد، اوّل، آخِر، اعلى، اکرم، اعلم، ارحم الراحمین، احکم الحاکمین، احسن الخالقین، اهل التقوی، اهل‌ المغفرة، اقرب، ابقى، اسرع الحاسبین.
ب بارى، باطن، بدیع، بَرّ، بصیر.
ت توّاب.
ج جبّار، جامع.
ح حکیم، حلیم، حیّ، حق، حمید، حسیب، حفیظ، حفى.
خ خبیر، خالق، خلاق، خیر، خیرالماکرین، خیرالرازقین، خیرالفاصلین، خیرالحاکمین، خیرالفاتحین، خیرالغافرین، خیرالوارثین، خیرالراحمین، خیرالمنزلین.
ذ ذوالعرش، ذوالطول، ذوانتقام، ذوالفضل العظیم، ذوالرحمة، ذوالقوة، ذوالجلال و الاکرام، ذوالمعارج.
ر رحمان، رحیم، رؤوف، رب، رفیع الدرجات، رزاق، رقیب.
س سمیع، سلام، سریع الحساب، سریع العقاب.
ش شهید، شاکر، شکور، شدید العذاب، شدید العقاب، شدید المحال.
ص صمد.
ظ ظاهر.
ع عالِمُ غيبِ السماواتِ و الأرضِ، علیم، عزیز، عفوّ، على، عظیم، علام‌الغیوب، عالم الغیب و الشهادة.
غ غافرالذنب،غالب، غفار، غفور، غنى.
ف فالق الاصباح، فالق الحب و النوى، فاطر، فتّاح.
ق قوى، قدوس، قیوم، قاهر، قهار، قریب، قادر، قدیر، قابل‌التوب، القائم على کل نفس.
ک کبیر، کریم، کافی.
ل لطیف.
م مؤمن، مهیمن، متکبر، مصوِّر، مجید، مجیب، مبین، مولی، محیط، مقیت، متعال، محیى، متین، مقتدر، مستعان، مبدى، مالک الملک.
ن نصیر ، نور.
و وهاب، واحد، ولی، والی، واسع، وکیل، ودود.
ه هادی.